شعرهای زیبا

لطفا در نظر سنجی شرکت نمایید

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

دریا و مرد

 

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

سراب

آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

اندوه

 

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به چهان زنگ دگر

پنجه ی خسته ی این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر

 

زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه ی هستی کوتاه

جز به افسوس نمیخندد مهر

جز به اندوه نمیتابد ماه

 

باز در دیده ی غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز ناکامی هاست

 

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته میپرهیزند

برگها سوخته از بوسه ی مرگ

تک تک از شاخه فرو میریزند

 

میکند باد خزانی خاموش،

شعله ی سرکش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشیند

تا به یغما نبرد بٌستان را

 

دلم از نام خزان میلرزد

زان که من زاده ی تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

 

میرسد سردی پاییز حیات

تاب این باد بلا خیزم نیست

غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست

 

***فریدون مشیری***

 

 

 صفحه ی جداگانه برای این شعر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط پوريا  |