شعرهای زیبا

لطفا در نظر سنجی شرکت نمایید

دوازده نکته برای زندگی خوب و زیبا

دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم

 

هیچ کس لیاقت اشكهاي تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

 

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را میگیرد، ولی قلب تو را لمس میکند

 

بدترین شکل دلتنگی  برای کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

 

هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

 

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

 

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب  را بشناسی و سپس شخص مناسب را،به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی

 

به چیزی که گذشت غم مخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

 

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده،دوباره اعتماد نکنی

 

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد

 

زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار،زیرا بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

وقتی که عشق دو نفر را به هم پیوند می دهد

 

وقتی که عشق دو نفر را به هم پیوند می دهد

When Two People  Become One In Love

از روزی که تو را دیدم

Ever since that they we met

فهمیدم که با دیگران متفاوتم

I knew that you were extremely special

و حس کردم که دوست دارم تو را

I knew that I wanted to get to

بهتر بشناسم

Know you better

و دانستم که تو احساساتم را

And I knew that my emotions

بیدار کرده ای

Had been touched

از روزی که عاشقت شدم

Ever since the day I fell in love with you

دانستم که دوست دارم

I knew that I wanted to spend all my

همیشه در کنار تو بمانم،

Time with you

دانستم که دوست دارم

I knew that I wanted to tell you

همه چیزم را به تو بگو یم

Every thing about myself

دانستم که برای خود

I knew that I would being to grow

کسی خواهم شد

As a person

از روی که با تو یکی شدم

Ever since the day that you and I become one

فهمیدم که جسم و جانم تا ابد

I knew that my body and my mind

در تلاطم خواهد بود،

Were passionate forever

فهمیدم که دوست دارم تا ابد

I knew that I wanted our relationship

در کنار تو بمانم.

To last forever

 

اگر تو را نمیدیدم

If we hadn’t met

هنوز هم به دنبال شادی میگشتم

I would still be searching for happiness

و تا ابد فکر میکردم

And I would always be thinking that

که عشق تنها یک رویاست

Love was not real

برای همین است که دوست دارم

So I want to dearly thank you

صمیمانه برای روزی که تو را دیدم

For the day we met and

از تو سپاس گذاری کنم

Forever after

و تا ابد عاشق تو بمانم

I love you

 

پوريا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

دریا و مرد

 

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

سراب

آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

اندوه

 

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به چهان زنگ دگر

پنجه ی خسته ی این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر

 

زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه ی هستی کوتاه

جز به افسوس نمیخندد مهر

جز به اندوه نمیتابد ماه

 

باز در دیده ی غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز ناکامی هاست

 

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته میپرهیزند

برگها سوخته از بوسه ی مرگ

تک تک از شاخه فرو میریزند

 

میکند باد خزانی خاموش،

شعله ی سرکش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشیند

تا به یغما نبرد بٌستان را

 

دلم از نام خزان میلرزد

زان که من زاده ی تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

 

میرسد سردی پاییز حیات

تاب این باد بلا خیزم نیست

غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست

 

***فریدون مشیری***

 

 

 صفحه ی جداگانه برای این شعر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

***کوچه***

 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه کذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از عمق وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من،همه محو تماشای وجودت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و شب ارام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم اید تو به من گفتی:

((از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!))

 

با تو گفتم((حذر از عشق!؟،ندانم

سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای ت پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نگسستم....))

 

باز گفتم((تو صیادی ومن آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم،نتوانم!))

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت....

 

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آمد که:دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در اندوه تو کشیدم

نگسستم،نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

 

بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

***فریدون مشیری***

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

شعر معروف احمد شاملو

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه
موی پريشون...

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
ته اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها
تک‌درخت بيد
شاد و پراميد
می‌کنه به ناز
دس‌شو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش
بشه آويزون...

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره
از توی زندون
مث شب‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار
خوابی يا بيدار؟

مست ايم و هش‌يار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد می‌شه خندون...

يه شب ماه می‌آد
يه شب ماه می‌آد
***شاملو***

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

دیوانه ی عاشق

 

 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش راسوخت

 

همه خاکسترش راباد میبرد

وجودش را جهان از یاد میبرد

 

تو همچون آتشی ای عشق جان سوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

 

من آن دیوانه ی آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

 

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

 

خوشم بااین چنین دیوانگی ها

که میخندم به آن فرزانگی ها

 

به غیر از مردن از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

 

در این عالم سر انجامی نداریم

چه فرجامی؟که فرجامی نداریم

 

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

 

بیا،آتش بزن،خاکسترم کن

مسم،در بوته ی هستی زرم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

بر تن خورشید میپیچد به ناز

چادر نیلوفری رنگ غروب

تک درختی خشک در پهنای دشت

تشنه میماند در این تنگ غروب

 

 از کبود آسمانها روشنی

میگریزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله ی سرخ شفق

میچکد از ابرها باران نور

 

 میگشاید دود شب آغوش خویش

زندگی را تنگ می گیرد به بر

باد وحشی میدود در کوچه ها

تیرگی سر میکشد از بام ودر

 

 شهر میخوابد به لالای سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده ی مهتاب را،

ماه میریزد درون جام شب

 

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

میرسد از راه ومی تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر

شاعری میماند و شامی سیاه

 

 در دل تاریک این شبهای سرد

ای امید ناامیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب

میدرخشد بر رخ فردای من

 

***فریدون مشیری***

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط پوريا  | 

شعری زیبا

چرا بلبل همیشه نغمه خوان است؟

چرا بر برگ شبنم مینشیند؟

چرا آلاله های باغ سرخند؟

چرا بر روی گل غم مینشیند؟

 

چرا باران همیشه قطره قطره است؟

چرا در خانه ها دریا نداریم؟

چرا در باغچه یا توی گلدان

گلی یا برگی از رویا نداریم؟

 

چرا پروانه ها معنای عشقند؟

چرا جغدان همیشه اشکبارند؟

چرا مردم همانند کبوتر

درون خانه ها جغدی ندارند؟

 

چرا گلزارها شادابو سبزند؟

چرا قلب بیابان لاله گون است؟

چرا دستان برکه پاک و نیلیست؟

چرا چشم شقایق رنگ خون است؟

 

اگر چه این بیان ها آرزو بود

ولی آخر چرا زیبا نباشیم؟

 

***مریم حیدرزاده***

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

سلام به خوانندگان گرامی

با آرزوی لذت از وب بنده

حتماً نظر بدید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

اینم یه شعر خوندنی از فریدون مشیری

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک،دور

سیر،گرسنه

رها؛اسیر

دلتنگ،شاد

 لحظه ای که بی تو سراید مرا مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سر افرازی تو،در کنار تو

مفهومزندگی

ست

معنای عشق نیز

در سر نوشت من

با تو،همیشه باتو،برای تو،زیستن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

خوندنی

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده

بید وحشی باران

یا،نه،دریایی ست گویی،بر فراز شهر،

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش

ریشه در من میدواندپرسشی پیگیر،با تشویش:

رنگ این شبهای وحشت را تواند شست ایا از دل یاران؟

چشم ها و چشمه ها خشکند

روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ

همچنان که نام ها در ننگ!

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه،باران،ای امید جان بیداران!

بر پلیدیه که عمریست در گرداب ان غرقیم

آیا چیر خواهی شد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

زرد اگر پوشیده باشند

در چشمان بیرنگشان،انعکاس طلای سرخ میابی!

ببین!!

در ساده ترین و سختترین کلامشان

موسیقی مرموزی پنهان است!

نشنو!!

هوا را در دستان هااا میکنند

و آنگاه سرمای استخوانسوزی

همه ی تو را در بر خواهد گرفت!

به آتش نگاهش اعتماد نکن!

لمس نکن!!

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند!

به سرزمینی بی رنگ،

بی بو،ساکت!!

آری!!

بگریز پشت ابدیت مرگ پنهان شو،

اگر خواستار جاودانگی عشقی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

آی عاشقاحتماً بخونید

تو را من زهر شیرین خواندم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

توزهری،زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی،که شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی،که جان را

نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست

به آسانی،مرا از من ربودی

درون کوزه ی غم ازمودی

دلت آخر یه سرگردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند:دل از عشق برگیر

که نیرنگ است و افسونست و جادوست!

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است،اما....نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی میگدازد

از ان شادم که در هنگامه ی درد

غمی شیرین دلم را مینوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانیست

وگر عمرم به ناکامی سر آیدتو را دارم که مرگم زندگانیست

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

شعر معروف انریکو ایگلسیس

Love 4 fun

So think you                                                      

You got it all worked out

And what youre searching for

Isent what you found

Up in this world

That’s on the run

A lots of hits but only

A few number ones

Im making loves for fun

Are you looking for a holiday?

Im making love for fun

Why would you do it

And other way?

Im making good

On everything I said

So baby gust relax

And let me do my thing

Up in my world

You better run

Thers only room

For the few who can come

When you don’t have

A place to go

When everything

Feels the same

H can change what

You think you know

Making love my way

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط پوريا  | 

ساقی از فریدون مشیری

دو شاخه نرگست اي يار دلبند

چه خوش عطري در اين ايوان پراكند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط پوريا  |